۲۲ شهریور ۱۳۸۸

209


بند 209 - برسد به دست فریبا پژوه:


…دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس
کوره ها سرد شدن
سبزه ها زرد شدن
خنده ها درد شدن
از سر تپّه،شبا
شیهه ی اسبای گاری نمیاد
از دل بیشه، غروب
چهچه سار و قناری نمیاد
دیگه از شهر سرود
تکسواری نمیاد
دیگه مهتاب نمیاد
کرم شبتاب نمیاد
...
تو هوا، وقتی که برق میجّه و بارون میکنه
کمونِ رنگه به رنگش دیگه بیرون نمیاد
رو زمین، وقتی که دیب دنیارو پر خون میکنه
سوار رخش قشنگش دیگه میدون نمیاد.
شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار میتنه.
...
غصه کوچیک سردی،مث اشک
جای هر ستاره سوسو می زنه
سر هر شاخه ی خشک
از سحر تا دل شب جغده که هوهو می زنه.
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه خورشید کجاس؟


از: احمد شاملو

۱۹ مرداد ۱۳۸۸

سفر


وطن که بودم گاهی آرزو می‌کردم جایی باشم که زندگی، آمیخته با ناامنی و دلشوره نباشه... زندگی آروم به همه چیز می‌ارزه حتی به غربت و تنهایی
بعدها وقتی لبنان یه جورایی شد وطنم، خودم رو تماشاگر زیبایی و طراوت شهری دیدم که برای همه عروس خاور میانه بود؛ بیروت
قرار بود غربت و تنهایی رو بخرم به قیمت آرامش و امنیت... اما غربت شد بزرگترین غم و دلشوره‌ی من!
حالا قراره برای مدتی از این وطن اضطراری به وطن اصلی سفر کنم؛ سفر از وطنی در غربت به غربتی در وطن.
تبعیدی‌ها گرفتار دلتنگیند و دوست دارند وقتی برمیگردن وطن، همه چیز همون جوری باشه که روز خدافظی بود؛ هست آیا؟
سفر، بیروت، زندگی، وطن... کلمه‌هایی پر از غم و شادی، بیم و امید، شکنجه و آسایش...
راسته میگن هر جا بری آسمون همین رنگه؟

عکس: جونیه (شمال بیروت) بهار 88

۷ تیر ۱۳۸۸

غروب بهار و بوسه


امروز صبح یادم اومد که هفت روزه که تابستون شده!
بهار چه غمگین و بی‌صدا تموم شد نه؟
لابد خیابونای شهر اونقدر از صدای گلوله پر بود که کسی صدای قدمهای بهارو وقت رفتن نشنید!
دارم یغما گلرویی میخونم:
"نمی‌دانم چرا بارش این‌همه باران، غبار غریبِ غروب‌های بهار و بوسه را از شیشه‌های این‌همه پنجره پاک نمی‌کند؟
چرا مدام در پس پرده‌ی گریه، نهان می‌شوی؟
استخاره می‌کنی؟
به فال و فریبِ فراموشی، دلخوش کرده‌ای؟...
بایست و تماشا کن!
تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می‌روم..."

عکس: لبنان، یک غروب بهاری

۱۳ خرداد ۱۳۸۸

هلیا



شانزدهم خرداد یادروز پرواز نادر ابراهیمی خالق هلیاست؛ کسی که با "شهری که دوست می داشتم" شناختمش، بارها خوندمش، وهربار چیزای تازه ای ازش یادگرفتم و فهمیدم.
نادر برای من تفسیر تازه و متفاوتی از زندگی داشت و هرگز از زندگی من نرفت و نمیره:
"گریه برای چیست هلیا؟! آن روز را یادت هست که کوچک بودیم و به خاطر شکایت فراش مدرسه می گریستیم؟
هلیا به یاد داشته باش که ما از هر آنچه حصار آفرین بوده است گریخته ایم!
دیگر نه من ده ساله ام و نه تو هفت ساله ای... تو می پرسی که از کجا میدانم و من جواب میدهم که نمیدانم! ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم؛ ترس، سوغات آشنایی هاست"

عکس: ساحل خلده (متن جنوبی لبنان) بهار 88

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

نازخاتون


وقتی یک روز بهاری، میری گردش تو جاده‌ای در همسایگی دریای مدیترانه که پره از درخت و رنگ و صدای آب و پرنده‌ها... ناگهان غرق میشی تو جاده‌های شمال، یادت میره اینجا هزارها کیلومتر دورتر از شهریه که برات پر از خاطراته

آقاهه ایستاده گوشه‌ی جاده و بساط پهن کرده؛ گوجه سبز، باقلا، زیتون‌های سبز و سیاه، ترشی، سبزیجات... یاد بساط های شمال می‌افتی همونجا که اون خانومه بساط سبزیجات و مربا و ترشی داشت؛ اسم یکی از ترشی‌هاش "نازخاتون" بود اما ما دوست داشتیم خودش رو نازخاتون صدا بزنیم آخه هم ناز بود و هم خاتون!

اینجاست که دیگه دلتنگ میشی... دیگه حتی آسمون و دریا با همه‌ی وسعت‌شون نمیتونن جای همون بساط کوچیک نازخاتون رو برات پر کنند...

دلتنگم

عکس: بابلسر، بهار86

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

آخر خط


من که از چهار سالگی زندگی‌ام را با رنگ‌ها تقسيم کرده بودم، در آستانه هفده سالگی آن‌ها را گم کردم.سرخ کبود را به جای لاجوردی گرفتم و جای آسمانی، خاکستری پاشيدم. من رنگ‌ها را گم کردم و اينک تنها چهره‌ای که هر روز در برابرم ديده مي‌گشايد، ديوار است من دلارا دارابی ۲۰ ساله، متهم به قتل، محکوم به اعدام، سه سال است که با رنگ‌ها و فرم‌ها و واژه‌ها از خودم دفاع می‌کنم اين نقاشی‌ها سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگ‌ها مرا به زندگی بازم گردانند.از پشت ديوارها به شما که به ديدن نقاشی‌هايم آمده‌ايد، سلام و خير مقدم می‌گویم.
(یادداشت دلارا بر افتتاحیه‌ی یکی از نمایشگاه‌های نقاشی خود)

فکر می‌کردم این‌همه بیانیه و فریاد برای نجات یک انسان از مرگ، کافیه! اما قصه‌ی دلارا ثابت کرد که رنگ‌ها و فرم‌ها و واژه‌ها برای دفاع از حق، کافی نیستند.در سرزمینی که جان و آبروی آدما ارزون‌تر از همه چیزه، رنگ، فرم، واژه و حتّی فریاد هم به کارمون نمیاد...نمی‌دونم کار دیگه‌ای هم می‌شد کرد یا اینجا آخر خط بود و هست؟!
عکس: غروب جعیتا، شمال بیروت

۲۹ فروردین ۱۳۸۸

میم مثل مادر


در سرمای یکی از آخرین شبهای زمستونی قبل از ترک وطن، به گرمای حلقه‌ی دوستانی پناه برده بودیم که نبودن و ندیدن‌شون راحت نبود.
بعضی‌ها غمگین‌تر از اون بودند که حرفی بزنند و بعضی دیگه با شوخی و خنده سعی می‌کردند حال و هوای جمع روعوض کنند؛ اما سعید داشت چیزی می‌نوشت...
کمی بعد کاغذی رو به ما سپرد که روش نوشته بود:
"رفتن" همیشه آسان است و "ماندن" همیشه احمقانه‌تر!
ترجیح می‌دهم نباشم تا نمانم و نروم
اما تو جور دیگری فکر می‌کنی
نه می‌مانی و نه می‌روی
ولی همیشه هستی
این روزا سعید غمگینِ پرواز مادره...
دوست دارم بگم که مادر همون ‌جوریه که سعید نوشت؛
نه می‌مونه نه می‌ره؛ ولی همیشه هست.
عکس: تهران، کافه تمدّن، زمستان 86