۲۶ مهر ۱۳۸۷

دنياي شيرين تو

چند روز قبل با خبر شديم كه اسپايدرمن قراره بياد بيروت و از ساختمان بلند "هتل وينيسيا" بره بالا ...
با چند تا از دوستان قرار گذاشتيم كه بچه هامونو ببريم اونجا ... تا اين خبر رو به بچه ها داديم "انگار تا بي نهايت" خوشحال شدند !
اون روز غروب ، اسپايدرمن غرق در تشويق جمعيت و شادي بي نهايت بچه ها بالا مي رفت و من پسركم رو تماشا ميكردم و با خودم مي گفتم : خوش به حال دنياي شيرين تو كه چه زود ميتوني اينهمه خوشحال بشي و همه چيزو فراموش كني ...
كاش ما هم بچه بوديم با همون دل صاف كه ميتونه با كوچكترين بهانه اي بزرگترين خوشحاليها رو به دست بياره ... تا به دنيا با همون ديد شيرين و ساده نگاه كنيم ... چرا اينقدر بزرگ شديم كه شيريني هاي دنيا به چشم سخت پسندمون نياد يا به تلخي دنيا پي ببريم ؟
... اسپايدرمن به اون بالا رسيد و پرچم لبنان رو مي رقصوند و من اين بار تو اين فكر بودم كه خوشحال كردن مردم چه ساده است و چه بخيل اند اونايي كه ارزون ترين شاديها رو هم از مردم دريغ مي كنند ...

۱۲ مهر ۱۳۸۷

در هواي عيد

صبح روز عيد با صداي الله اكبر مسجد كه همه رو به طرف خودش مي خوند از خواب بيدار شديم و با يادآوري موجي از خاطره ها و تجربه هاي تكراري سالهاي قبل به طرف مسجد الحسنين (مسجدي زيبا در ضاحيه جنوبي بيروت) راه افتاديم كه با "علامه سيد محمد حسين فضل الله" نماز عيد رو بخونيم ؛
اما وقتي رسيديم با صحنه اي روبرو شدم كه اصلا تكراري نبود !
هزاران مرد و زن با تيپ هاي مختلف با حجاب و بي حجاب ، بي هيچ فرقي بينشون ، آماده نماز مي شدند ...
سالها شنيده بودم كه مسجد خونه ي خداست ولي انگار اولين بار بود كه به چشم مي ديدم مسجدي رو كه خونه ي خدا بود و صاحبخانه ، مهموناشو با هر ظاهري پذيرفته بود و همه ي مهمونا بي تبعيض براش عزيز بودند ...
مهمونايي كه تنها اشتراك شون دست بردن به طرف آسمون بود تا ازش بخوان : "اسئلك خير ما سئلك منه عبادك الصالحون" ... هزاران مهمون واسه خدايي كه در اين نزديكي است ، لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند ... هنوز دارم تو هواي عيد نفس مي كشم .

۲۸ شهریور ۱۳۸۷

حسّ تازه

بعد از گذشت نيمي از ماه رمضان حالا ديگه تو خونه ي جديد هستيم .
گروني و مخارج سنگين سكونت در بيروت ، ما رو روانه ي منطقه اي كرد در"متن جنوبي لبنان" كه البته مثل همه جاي اين كشور ، زيبا و سرسبز و مشرف به درياي مديترانه است .
زندگي رو از صفر شروع كرديم و لوازم مورد نيازمون رو بايد تك تك و به تدريج بر اساس شرايط مالي مون تهيه كنيم ...اين تجربه با همه ي سختي هاش حسّ كاملا تازه و متفاوتيه و تنها چيزي كه تونسته خستگي رو از تن ما در كنه مهر و محبت دوستامونه كه به يك دنيا مي ارزه ...
اين روزها دسترسي به اينترنت برام ساده نيست ، اميدوارم با گرفتن اشتراك اينترنت براي خونه ي جديد بتونم بيشتر و منظم تر بنويسم .

۱۰ شهریور ۱۳۸۷

تبريك

مدتيه كه هر روز مي گرديم دنبال خونه ، ولي هنوز جايي با قيمت مناسب پيدا نكرديم ، تمام سعيمون رو كرديم تا قبل از ماه رمضان مستقر بشيم ولي نشد .
امسال اولين ماه رمضانيه كه ايران نيستم و برام تجربه ي تازه ايه ... دلتنگ همه ي اونايي هستم كه سال قبل ، شريك سفره ي افطار هم بوديم ...هر چند كه امسال در جمع كوچيكمون جاشون خاليه ولي تو خاطره هامون هستند به همون مهربوني و صفاي هميشگي ...
شنيده بودم ماه رمضان لبنان بر خلاف ايران همه جا جشنه و همه اين ماه رو عيد مي دونن و با شكوه و شادي مي گذرونن و حالا دارم ميبينم چند روزيه كه تبريك هاي مردم به هم شروع شده و همه جا چراغونيه ... بعضي از كافه ها برنامه هاي شب نشيني افطار تا سحرشون رو با حضور خواننده هاي لبناني اعلام كردن ... مسجد ها هم كه شور و حال خاصّ خودشونو دارن ...يعني اينجا آدم با تمام وجود معناي رمضان المبارك رو احساس مي كنه !
شروع اين ماه رو تبريك ميگم و به قول لبناني ها: كل عام و انتم بخير
به ياد ما هم باشين

۲۷ مرداد ۱۳۸۷

چرا

حسين پناهي ميگه :
"يادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
... نور بودم در روز
سایه بودم در شب ... "
راست ميگه ها ! به آدماي اطرافم كه نگاه مي كنم مي بينم اونايي كه بدون سوال ، تو زندگي شون واسه همه چي جواب دارن ، انگار مشكل خاصّي هم ندارن و راحت روزگار مي گذرونن ... مشكل آدما با اولين سوال شروع ميشه ... كافيه دچار درد بي درمون چرا بشي ... هرچي بيشتر مي پرسي كمتر جواب مي گيري ... گاهي آدم از شدّت بي جوابي با خودش ميگه : خوش به حال "بي چرا"ها ! ...

۲۰ مرداد ۱۳۸۷

حامد

10 سال پيش شب ششم شعبان (تولد امام سجّاد كه اون سال مي شد 4 آذر) حامدم به دنيا اومد و با اومدنش روشني و رنگ تازه اي به زندگيمون بخشيد و دلهامون رو آفتابي تر كرد .
هر سال به مباركي همين روز براش جشن تولّد مي گرفتيم ولي امسال مشكلات و سختياي طاقت فرساي اين روزها باعث شد كه جشن تولّدش رو عقب بندازيم و تا 4 آذر منتظر شرايط بهتري واسه جشن بمونيم .
اين 10 سال به سرعت باد گذشت و نمي دونم چقدر روياي ما براي ساختن يك زندگي شاد و آرام واسه پسركمون به واقعيت رسيد؟
حالا هم تمام تلاشمون اينه كه تو تندباد بيرحم اين روزها براش تكيه گاه باشيم و بار مشكلات اين روزها رو دوش خودمون باشه ... هرچند ديدن يك لبخند شيرين اون مي تونه بهارو دوباره به هواي سرد و زمستوني اين بيراهه برگردونه !
به قول پابلو نرودا : خنده اش نان زندگاني است

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

قصّه

يك روز شنبه ، وقت نهار / گفت و گوي پسركم با دوستش كه مهمونمون بود :

حامد : بيا غذاتو بخور تا بزرگ بشي
محمد : ناچ ! بالاخره كه بزرگ مي شم
- : اگه غذا نخوري كه بزرگ نمي شي
- : من تا آخر قصه ام كه بالاخره يه روز بزرگ ميشم !
- : قصه ؟ كدوم قصه ؟!
- : مگه نمي دوني ؟ ... خدا برا همه آدما يه قصه تعريف كرده كه آدما تو اون قصه بازي مي كن ... وقتي قصه شون تموم مي شه آدما هم تموم مي شن

... من نمي دونم محمد اين حرف رو از كي يا از كجا شنيد اما راستي نكنه ما همه فقط بازيگراي اين قصه ي از پيش نوشته شده ايم ؟!