۲۸ شهریور ۱۳۸۷

حسّ تازه

بعد از گذشت نيمي از ماه رمضان حالا ديگه تو خونه ي جديد هستيم .
گروني و مخارج سنگين سكونت در بيروت ، ما رو روانه ي منطقه اي كرد در"متن جنوبي لبنان" كه البته مثل همه جاي اين كشور ، زيبا و سرسبز و مشرف به درياي مديترانه است .
زندگي رو از صفر شروع كرديم و لوازم مورد نيازمون رو بايد تك تك و به تدريج بر اساس شرايط مالي مون تهيه كنيم ...اين تجربه با همه ي سختي هاش حسّ كاملا تازه و متفاوتيه و تنها چيزي كه تونسته خستگي رو از تن ما در كنه مهر و محبت دوستامونه كه به يك دنيا مي ارزه ...
اين روزها دسترسي به اينترنت برام ساده نيست ، اميدوارم با گرفتن اشتراك اينترنت براي خونه ي جديد بتونم بيشتر و منظم تر بنويسم .

۱۰ شهریور ۱۳۸۷

تبريك

مدتيه كه هر روز مي گرديم دنبال خونه ، ولي هنوز جايي با قيمت مناسب پيدا نكرديم ، تمام سعيمون رو كرديم تا قبل از ماه رمضان مستقر بشيم ولي نشد .
امسال اولين ماه رمضانيه كه ايران نيستم و برام تجربه ي تازه ايه ... دلتنگ همه ي اونايي هستم كه سال قبل ، شريك سفره ي افطار هم بوديم ...هر چند كه امسال در جمع كوچيكمون جاشون خاليه ولي تو خاطره هامون هستند به همون مهربوني و صفاي هميشگي ...
شنيده بودم ماه رمضان لبنان بر خلاف ايران همه جا جشنه و همه اين ماه رو عيد مي دونن و با شكوه و شادي مي گذرونن و حالا دارم ميبينم چند روزيه كه تبريك هاي مردم به هم شروع شده و همه جا چراغونيه ... بعضي از كافه ها برنامه هاي شب نشيني افطار تا سحرشون رو با حضور خواننده هاي لبناني اعلام كردن ... مسجد ها هم كه شور و حال خاصّ خودشونو دارن ...يعني اينجا آدم با تمام وجود معناي رمضان المبارك رو احساس مي كنه !
شروع اين ماه رو تبريك ميگم و به قول لبناني ها: كل عام و انتم بخير
به ياد ما هم باشين

۲۷ مرداد ۱۳۸۷

چرا

حسين پناهي ميگه :
"يادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
... نور بودم در روز
سایه بودم در شب ... "
راست ميگه ها ! به آدماي اطرافم كه نگاه مي كنم مي بينم اونايي كه بدون سوال ، تو زندگي شون واسه همه چي جواب دارن ، انگار مشكل خاصّي هم ندارن و راحت روزگار مي گذرونن ... مشكل آدما با اولين سوال شروع ميشه ... كافيه دچار درد بي درمون چرا بشي ... هرچي بيشتر مي پرسي كمتر جواب مي گيري ... گاهي آدم از شدّت بي جوابي با خودش ميگه : خوش به حال "بي چرا"ها ! ...

۲۰ مرداد ۱۳۸۷

حامد

10 سال پيش شب ششم شعبان (تولد امام سجّاد كه اون سال مي شد 4 آذر) حامدم به دنيا اومد و با اومدنش روشني و رنگ تازه اي به زندگيمون بخشيد و دلهامون رو آفتابي تر كرد .
هر سال به مباركي همين روز براش جشن تولّد مي گرفتيم ولي امسال مشكلات و سختياي طاقت فرساي اين روزها باعث شد كه جشن تولّدش رو عقب بندازيم و تا 4 آذر منتظر شرايط بهتري واسه جشن بمونيم .
اين 10 سال به سرعت باد گذشت و نمي دونم چقدر روياي ما براي ساختن يك زندگي شاد و آرام واسه پسركمون به واقعيت رسيد؟
حالا هم تمام تلاشمون اينه كه تو تندباد بيرحم اين روزها براش تكيه گاه باشيم و بار مشكلات اين روزها رو دوش خودمون باشه ... هرچند ديدن يك لبخند شيرين اون مي تونه بهارو دوباره به هواي سرد و زمستوني اين بيراهه برگردونه !
به قول پابلو نرودا : خنده اش نان زندگاني است

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

قصّه

يك روز شنبه ، وقت نهار / گفت و گوي پسركم با دوستش كه مهمونمون بود :

حامد : بيا غذاتو بخور تا بزرگ بشي
محمد : ناچ ! بالاخره كه بزرگ مي شم
- : اگه غذا نخوري كه بزرگ نمي شي
- : من تا آخر قصه ام كه بالاخره يه روز بزرگ ميشم !
- : قصه ؟ كدوم قصه ؟!
- : مگه نمي دوني ؟ ... خدا برا همه آدما يه قصه تعريف كرده كه آدما تو اون قصه بازي مي كن ... وقتي قصه شون تموم مي شه آدما هم تموم مي شن

... من نمي دونم محمد اين حرف رو از كي يا از كجا شنيد اما راستي نكنه ما همه فقط بازيگراي اين قصه ي از پيش نوشته شده ايم ؟!

۸ مرداد ۱۳۸۷

فاصله

امروز روز عروسيته و من صبح خيلي زود از خواب بيدار شدم با صداي چاوشي كه داشت مي خوند :
بين من و تو فاصله غوغا مي كنه ...
باورم نمي شه چقدر زود گذشت ! انگار همين ديروز بود ؛ از مدرسه كه ميومدم تو حياط منتظرم بودي ... هر وقت مي خواستم درس بخونم اونقدر حرف مي زدي تا عصباني مي شدم و چيزي از درسام نمي فهميدم ...
هميشه شباي امتحانم به عروسكت قول مي دادي كه اگه بچه ي خوبي باشه مي بريش خونه ي خاله ، اما من شماها رو تو اتاقم راه نميدادم تا وقتي اشكهاي تو رو ميديدم و دلم مي سوخت ؛ كتاب و دفتر رو مي بستم و از تو و عروسكت پذيرايي مي كردم .
كم كم رفتي مدرسه و من تنها كسي بودم كه تو درسات كمكت بودم و شبهاي امتحانت تا صبح باهات بيدار بودم تا خوابت نبره و صبح قبل از اينكه بري سر جلسه ي امتحان ازم مي پرسيدي : "خواهر جون بيست مي شم؟" انگار به اندازه ي يك " آره " ي من تا موفقيت فاصله داشتي !
كم كم بزرگ شدي و باز من شدم محرم تو و خونه ي من شد پاتوق وقتي كه از زمين و زمان شكايت داشتي ... شديم محرم اسرار هم ، حرف مي زديم ، غر مي زديم و آخرش اونقدر مي خنديديم كه ... يادته خنده هامون دليل نداشت و فقط منتظر يك بهانه ي كوچيك بوديم؟!
... تا تو بزرگ شدي و امروز رسيد : روز عروسيت !
دارم تصور مي كنم كه چقدر قشنگ شدي تو اين لباس سفيد مثل هميشه !
مثل وقتي كه كوچيك بودي و تو عروسي من شده بودي يه عروس كوچولوي ماه و دوست داشتني
... احساس امروز من قابل توصيف نيست و پيشكشي برات ندارم جز دلتنگي و عشق ... همين !
عروسيت مبارك

۳ مرداد ۱۳۸۷

براي شروع

تو دلتنگي اين روزا فكر كردم داشتن يك وبلاگ بهترين راهه واسه ارتباط با كساني كه دوستشون دارم ... اما چرا بيراهه ؟
راه، مسير آشنا و تجربه شده ايه كه به علّت شناخته بودنش نه تنها مورد قبول ديگرانه بلكه مشكلاتش هم قابل پيش بينيه تو اين راه هم ميشه از كمك ديگران برخوردار بود هم از همراهي و همدلي شون؛ ولي بيراهه مسير تجربه نشده و ناشناخنه ايه كه تو شرايط سخت و استثنايي زندگي انتخاب ميشه هم مشكلات و سوالهاي جديد اين مسير، زمان بيشتري مي بره واسه جواب گرفتن؛ هم ممكنه داوري منفي و ملامت ديگران رو به دنبال داشته باشه ...
بيراهه رفتن هم شجاعت مي خواد هم تدبير :
شجاعت واسه روبرو شدن با ترديد ها و حيرت ها و تدبير واسه بهترين ادامه... تا سختياش ما رو از پا نندازه .
گاهي احساس مي كنم لذّت و ارزش زندگي، تو همين بيراهه ها معنا پيدا مي كنه نه در سكون و آرامش راههاي تكراري و آدمهاي تكراري تر !
چه بسا بعدها همين تجربه ، روزنه اي باشه براي تجديد نظر جدّي بقيه تا بفهمن كه تو يكنواختي و تكرار هيچي وجود نداره چه برسه به خوشبختي .