۱۶ بهمن ۱۳۸۷

شاعر

سخت مریض بود و از تب می‌سوخت و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشت.
گفت: "برام شعر بخون" و سراغ مخفیگاه رو گرفت؛ صفحه رو باز کردم و خوندم براش:
"ما سر از زلف او نمی‌گیریم / گر بگیریم زود می‌میریم
...خواب دیدیم، خواب می‌بینیم / خواب‌هایی بدون تعبیریم"
با دیدن این همه ذوق و شوقش ازش پرسیدم: راستی حسین چی کارست؟
گفت : ها؟... شاعر!
یاد قیصر افتادم و با خنده گفتم: خوب شاعره که شاعره "شاعری که کار نیست، کار چیز دیگر است"!
از دلم گذشت: کاش اینجور آدما غم نان نداشتن و می تونستن با خیال راحت فکر کنن و بنویسن و شعر بگن و... ولی یادم اومد همه اونایی که حرف حساب می‌زنن از کسانی هستن که زندگیشون آمیخته با رنج و غمه؛ انگار بی درد و اندوه، نه سوالی هست نه تردیدی و نه شعری.
گاهی یه شعر تازه یا یه حرف تازه تنها داروی یه درد تازه‌ست؛ چه دردی که دیده نمی‌شه مثل "شکسته‌دلی" و چه دردی که دیده میشه مثل وقتی که داری از تب می‌سوزی...

۸ بهمن ۱۳۸۷

خرمگس

اون وقتا نیچه رو خیلی نمی‌شناختم، محسن گاهی که خونه‌ی ما میومد ذکر خیری از نیچه داشت... تا شب تولد جواد که رمان "وقتی نیچه گریست" رو هدیه آورد و من اونقدر نخوندمش تا این روزها!
همزمانی شرایط خاص زندگیم و خوندن این رمان و علاقه‌مندی به دونستن بیشتر از نیچه باعث شده از پائولو کوئلیو دور بشم و ذهنم درگیر این آدم بشه...
مردی رو تصور کنید که در سال 1882 حرفهای غریبی بزنه و وقتی حرفاشو نمی فهمن بگه: "صبر من زیاده، شاید در سال 2000 مردم جرأت خوندن کتابهای منو پیدا کنند"
فیلسوفی که "ترس مردم از دانستن" رو مانع درست زندگی کردنشون میدونه
مردی که عذابِ زندگی رو باور کرده و خودش رو فریب نداده و با تمام وجود به همه‌ی مشهورات، شک داره و با شجاعت می‌گه: "ناامیدی بهایی است که فرد برای خودآگاهی می‌پردازد و امید، بدترین بلاست زیرا عذاب را طولانی‌تر می‌کند"
او خیلی از حرفهای قشنگ و آرامش بخش رو مسکّن میدونه و معتقده "اینا پادزهرند برای زهر حقیقت"!
میشه ازش ترسید وقتی میگه: "زندگی تنها آزمونیه که گزینه صحیح نداره" اما نمیشه بی خیالش شد
از نظر نیچه انگار دوره ی سیطره آقا و خانوم معلما تموم شده و بهترین معلم اونیه که از شاگرداش یاد بگیره
وخلاصه تلخ‌ترین حرفی که نمیتونی فراموشش کنی اینه که "انسان به چیزی که ناچار به تحمل آنست سرسختانه آویزان می‌شود و نام این کار را وفاداری می‌گذارد"
روشن ترین نتیجه‌ی آشنایی با نیچه تردیده... دارم می‌نویسم که "گاهی آدم از ویران‌گریِ تردید می‌ترسه..." جمله‌ام تموم نشده یکی اینجا نشسته و میگه: "از صدای خرمگس نخوابیدن و عذاب کشیدن، بهتر از اینه که آدم از خواب ناز پاشه و ببینه همه دنیای شیرین‌شو آب برده"... عالیه! اسم پست هم دراومد: خرمگس

۶ دی ۱۳۸۷

سبز، قرمز، سیاه

تعطیلات عید "میلاد مسیح" شروع شده و شهر، پره از درختای سبز با چراغای قرمز و والبته صدها آدم که لباس بابانوئل پوشیدن و نشونه‌های شادی و عیدن واسه همه، خصوصا واسه بچه‌ها...
تازه دیشب فهمیدم که بابانوئل، اسم و رسم یک قدٌیسه در قرن چهارم میلادی به نام "پدر نیکولاس" که شبانه و پنهانی برای فقرا وخانواده‌های بی‌سرپرست، هدیه می‌برده بدون اینکه اونا بفهمن این هدیه‌ها رو کی براشون میاره...
واژه‌ی "پاپانوئل" هم فرانسویه به معنی "پدر تولد" و برای بچه‌ها یادآور پیرمردیه با لباس و کلاه قرمز با ریش بلند و سفید با کالسکه‌ای پر از هدیه برای بچه‌هایی که هر سال، شب کریسمس منتظرن که پشت پنجره یا در خونه، هدیه‌ی خودشون رو پیدا کنند و جالبه که بابانوئل رویایی این قصه، میتونه زمان رو متوقف کنه که اون شب به صبح نرسه تا بتونه هدیه‌هاشو به همه‌ی بچه‌های دنیا برسونه.
درخت کریسمس هم سبزه به نشانه‌ی روح سبز و صلح جوی مسیح و میوه‌هاش قرمزه به یاد خون او که برای نجات و آمرزش انسان بر صلیب ریخته شد.
و اما امسال، با توجه به همزمانی عید سال نوی مسیحی و دهه‌ی اول محرم، در کنار نشونه‌های شادی عید در کل لبنان و خصوصا بیروت، مناطق شیعه‌نشین هم خودشون رو برای محرم آماده کردن و این مناطق پره ازخیمه‌های عزا و پرچم‌های سیاه و البته روز عاشورا هم یکی از تعطیلات رسمی در کل لبنانه.
واسه ما ایرانیا که عزاداری رو خیلی بهتر از شادی بلدیم دیدن این دوتا فضا در کنار هم جذٌابه و منم کنجکاوم که این دو آئین رو در کنار هم ببینم: یک آیین که منو می‌بره به سالها خاطره که با محبت امام حسین ع آمیخته است و یک آیین که به من یاد میده چشمامو باز کنم و "طراوت زندگی" رو با همه‌ی وجودم احساس کنم.

۲۰ آذر ۱۳۸۷

پاییز ترانه

هر ترانه‌ای بازتاب صدای دل ماست
یه روز صدای دل ما محمد نوری بود که "جان مریم" میخوند:
... چشماتو وا کن, سری بالا کن, در اومد خورشید, شد هوا سپید, وقت اون رسید, که بریم به صحرااااا...
روزگار نامهربون گذشت تا از محمد نوری به محسن چاووشی پرت شدیم:
آهای تو که به خوابی, عمیق و سرد رفتی, تو قلبا سبز موندی, اگرچه زرد رفتی, کنار خاطراتم, با تو همیشه خنده‌اس, طرحی که از تو دارم, شبیه یک پرنده‌اس...
ما پرت شدیم چون بارون تند پاییزی جاده رو خیس کرده بود؛
لیز خوردیم و سرمایه‌ی خنده‌ی کسانی شدیم که ما رو پاک کردن تا خودشونو نشون بدن:
خندان, پیروز, برنده!
راستی امروز کدوم ترانه‌ی پاییزی، ما رو می‌خونه؟!

۸ آذر ۱۳۸۷

روزها و آرزوها

میدونم که هیچ روز آدما بی‌غصه یا آرزو نیست؛ فقط هر چی دنیای آدما بزرگتر میشه آرزوهای کوچیک، جاشونو به آرزوهای بزرگتر میدن!
یادمه قدیما، اون روزا که آرزوهام به اندازه‌ی خونه‌ی کوچیکم بود، غصه‌ام این بود که چرا روز عروسیم (به خاطر بعضی از ملاحظات شأنی خانواده‌ها) با ماشین عروس، دور شهر نچرخیدیم و بوق نزدیم ... یا مثلا آرزوم این بود که کاش خونه‌ی سنتی سازمون، مثل خونه‌های جدید، آشپزخونه‌ی اُپن داشت...
حالا که غصه‌ها و آرزوهای این روزامو می‌بینم به اون روزا حسابی می‌خندم؛
یعنی تلخیهای قدیم، شده شیرینی و خنده... و تراژدی‌های قدیم، شده کمدی و طنز گپ‌های شبونه
آیا واقعا سالهای بعد هم میشینم و به این روزام می‌خندم؟!
پ.ن:
هنوز مشترک اینترنت نشدیم و گاه‌گاهی میام کافی‌نت... اگه برای دوستان، کامنت نمیذارم از بی‌معرفتی نیست.

۲۸ آبان ۱۳۸۷

عجب صبری خدا دارد

از جلوی یک کتابفروشی وابسته به حزب الله لبنان در حومه‌ی جنوبی بیروت، رد می‌شدیم که توجه‌مون به یک کتاب جلب شد: "مفاتیح الجنان به زبان کودکانه"!
کنجکاو شدیم و رفتیم تا کتاب رو از نزدیک ببینیم؛ کتاب به زبان بچه‌ها ترجمه شده بود با تصویرگری‌های کنار دعاها...
تصویرها پر بود از بچه‌هایی که در حال سوختن در جهنم بودند و یا در حال التماس از خدا برای نجات ازآتش، گریه می‌کردند!
وحشت زده، کتاب رو از چشم پسرکم دور کردم و عصبانی شدم از این همه بی عقلی و سادگی... طراحان این کتاب لابد کلی هم از اینکه باعث هدایت بچه‌ها و مانع گناه‌کردن اونا در آینده می‌شن به خودشون می‌بالند و ترسوندن بچه‌ها از خدا رو هنر خودشون می‌دونند!
نمی‌دونم چرا اینهمه که در تصویرسازی از جهنم استادند در تصویرسازی از بهشت و رحمت و زیبایی خدا، عاجز و بی‌عرضه‌اند؟واقعا معرفی خدایی که عذابش از رحمتش بیشتره و از "التماس نجات" لذت می‌بره چه لطفی داره؟
قدیما فکر می‌کردم میشه با اجبار به احکام، بچه رو از خدا متنفر کرد؛ نگو این حرفا قدیمی شده و حالا دیگه با کتاب و نقاشی و فیلم دارن زحمت می‌کشن و ثواب می‌برن... با خودم گفتم وقتی آدما خدا رو از دریچه‌ی عقده‌های روانی و جنسی و شخصیتی خودشون ببینند همین میشه دیگه... به قول شاعر "عجب صبری خدا دارد"!
کاش می شد شناخت خدا رو به پاکی و بی‌آلایشی خود بچه‌ها واگذار کنیم و بیماری‌ها و جهل‌هامون رو به اونا منتقل نکنیم.

۱۱ آبان ۱۳۸۷

در ستایش بی‌خیال ‌‌شدن

چند روز قبل داداش کوچیکم از ایران زنگ زد و از شیرینی‌های پسرک هفت‌ماهه‌اش برام تعریف می‌کرد و با هم به دنیای قشنگ بچه‌ها غبطه می‌خوردیم
مثلا می‌گفت : "فقط قیافه‌ی ما واسه بچه مهمه، اگه جدی یا با اخم بهش نگاه کنیم ولی قربون صدقه‌اش بریم، بغض می‌کنه و گریه‌اش می‌گیره اما اگه با لبخند نگاش کنیم و بد و بیراه هم بگیم می‌خنده و از شادی جیغ میزنه؛ خلاصه همین که حرفمونو نمی‌فهمه و فقط به قیافه‌مون نگاه می‌کنه، شده بهانه‌ی بازی و خنده‌ی ما بزرگترها..."
من که دلم واسه برادرزاده‌ی نادیده‌ام یه ذره شده بود همین ماجرا رو با شور و هیجان واسه همسر گرامی تعریف کردم، فکر می‌کنین واکنش‌اش چی بود؟!
آقا رفتند تو فکر و فرمودند:
"آخه بچه، پاکه و مثل ماها نیست که آلوده به کلمه‌ها شده باشه. متن بچه، کلمه‌های آدما نیست بلکه قیافه‌ی اوناست... به عبارت دیگه متن اصلی هر انسان، باید صورت انسان مقابلش باشه نه گفته‌هاش!... دستور العمل های انتزاعی باعث میشن نسبت به آدم روبرومون که زنده و ظاهر داره خودشو روایت می‌کنه کور باشیم و گوشمونو نسبت به حرفهای حساب شده‌ی همون آدم یا دستورات کتابها بسپاریم..."
باورتون میشه؟!
یکی به من بگه من از دست این بشر چیکار کنم ؟
آخه چطور میشه از این موضوع به این سادگی، به جای خندیدن و لذت بردن، یک سوژه‌ی فلسفی درآورد که حالا بماند ربطش به چیزی که من تعریف کردم چیه؟!
یکی نیست بهش بگه آخه حتی خدا هم دنیا رو اینقدر پیچیده و جدی خلق نکرده که تو تصور می‌کنی... یک کم بی‌خیال شو... واللاااااا
پ.ن:
مرسی واسه همه‌ی تبریک‌هایی که هیچ توصیفی براشون ندارم...